تبليغاتX
کیمیا خاتون

کیمیا خاتون

نوزایی , این عشق است.

مرگ کیمیا خاتون

           حس کردم روی من خم شد گیس های بافته ام را از روی سینه ام برداشت. دگمه های پیراهنم را باز کرد . با دست های اثیری اش به نرمی و بی درد پوستم را شکافت و تکه پاره های قلبم را جمع کرد.

سینه ام را از همه دردها و اندوه های عالم شست و جلا داد و بعد آن را بست و دگمه هایم را انداخت و گردنبندی از یاس بر گردنم آویخت. درد از جانم رخت بربسته بود و آرامش به تدریج مثل جویبار زلالی درون تنم جریان داشت.

نمیدانم همه کس و همه چیز در اطرافم ساکت شده بودند یا من از میانه رفته بودم. با دستم به دنبال دامنش گشتم که به آن درآویزام تا دیگر مرا به آن زندگی پردرد باز نگرداند. دستانم را در دستانش که مثل گلبرگ های گل سرخ مخملی بودند گرفت.

پرسیدم: تو فرشته یاس ها هستی ؟

گفت : نه من کیمیا هستم ، هاجرم ، مریم ام ، رابعه ، کرا، اوجی ، دایه ، آیا ، زن. با تو زاده شده ام اما با تو نمی میرم . تا گم شده ام را نیابم نمی میرم. سوالی دارم در جستجوی جواب می پویم و می جویم . به درود ای جان خسته آرام گیر در جاودانگی...

-

آرام مثل نسیم دست های پرنیانی اش را از دستانم بیرون لغزاند و بوی عطرش دوری گرفت. ...

-

بی اختیار می چرخیدم و می رفتم... بدون حس بدون فکر بدون مقاومت بدون درد بدون ترس و بدون پایان.

-

هیچ جا نبود که من به آن متعلق باشم و هیچ چیز نبود که به من متعلق باشد. کم کم بار هستی سبک و سبک تر می شد با همان آهنگ که از بدو تولد رفته رفته سنگین تر شده بود.

-

... اینکه اما من تو را بخشیده ام. تو هم مرا ببخش . هر چه شد نه گناه تو بود و نه گناه من . گناه از پرده هاست و عزم پرده دار. ببین! ما را به اینجا کشانیده اند که ببینیم! همین جا! سرّ اعظم ، همین جا در دل اقیانوس بی رنگ و بی موج و عظیم و بسیط پنهان است. حقیقت در میان صدف بی رنگی خلوص و سادگی است. هر چه از نوع دیگر گفتیم و شنیدیم همه رنگ و فریب.

-

داستان بیش تر انسان ها حدیث آهوی ختن نیست که رایحه خود باز ندانست. حکایت را سوی بیچاره است که گندِ خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز می گویی که می روی ! به کجا ، بنگر که کجای کارت خراب بود که ما بردند و تو هنوز برجایی؟

آه می دانم که صدای مرا دیگر کسی نمی شنود اما تو واگویشان کن:

حقیقت به همین سادگی به همین زیبایی و به همین نزدیکی است دریغا که زمین دل مشغول این همه بازی است: عوام در سودای خود ، عالم در سودای خود. شیخ در سودای خود ، صوفی در سودای خود. موکّل زمان و رنگ ها نیز سخت در کار خود. مبادا دیرمان شده باشد! تو بازشان گوی که کجا گرفتارند. وادارشان کن که فقط برای معرفت ، برای دانستن ، برای دیدن ورای رنگ ها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر. زیرا که هرگز برابر نبودند ، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند.

 

-

 

گناهش این بود که خدا را در او دید. گناهش این بود که خدا را معشوق و در معشوق دید.

او همه حرفش از عشق بود

و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنان وانفسایی معشوق که خود عاشق نباشد، قدر این عشق به جا نتواند آورد.

عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاماً معشوق.

تفریق میان معشوق و عشق و عاشق شدنی است ، اما میان عاشق و عشق محال است.

 

بدرود.

 

پ.ن. بین وبلاگ های قبلیم این وبلاگ شدیدا من رو درگیر خودش و مطالبش و خواننده هاش کرد. واقعا دوستتون دارم ،هرگز فراموشتون نمیکنم و همواره خواننده شما خواهم بود. وبلاگ صورتی من با تمام عشقی که بهش دارم در این لحظه از زمان تمام خواهد شد و من دیگه به اون برنخواهم گشت. عملی کردن تصمیمی که مدت ها بود با اون در کلنجار بودم برایم سخت و دردناکه اما ناگزیرم از رفتن. پیشنهاد می کنم متن بالا رو که قسمت های گزیده شده از فصل آخر زندگی کیمیا خاتون در کتاب کمیا خاتون از خانم سعیده قدس هست رو یکبار دیگه و با دقت بخونید و چون من حسش کنید.

پ.ن. و یک پیام اختصاصی برای سنجاقک مهربانم که دستم از دامانش کوتاه شده. لطفا آدرسی از خودت برایم بگذار که بی تاب دیدارت هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 15:56  توسط کیمیا   |